ما همون آدماییم
اما همه چی به اندازه ی یک دنیا فرق کرده...
مثکه باید باور کنم "زمان" زورش از همه چی بیشتره...
نوشته های زیر هیچ گونه مخاطب حقیقی و حقوقی ندارد!
ما همون آدماییم
اما همه چی به اندازه ی یک دنیا فرق کرده...
مثکه باید باور کنم "زمان" زورش از همه چی بیشتره...
ما پر از گسستنیم
از نگاه بابا
و سلام مادر
خنده ی یواشکی
گوش های پشت در
ما پر از گسستنیم
از تمام کودکی
یخمک و
عشق های الکی
عید های همدان
پله های رو به بام
بادبادک. رنگی
خنده های نا تمام
ما پر از گسستنیم
از همین شهر شلوغ
کوچه های دود و بوق
از هوای دلگشا
چای داغ بوفه و
روزهای خوب و شاد
بردهای انجمن
حرف یک بسیجیو
رنگ سبز تو و من
.
.
.
ما پر از گسستنیم
حتی از شما دوست عزیز!
من به دلهره معتادم
که به درگاه عشق تو افتادم.
این کبوتر چاهی ناچار به کوچ می شود گاهی
شادی به حضور نام تو محتاج است
شیر هم اسیر پنجه ی قوچ می شود گاهی
حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت؟؟
امسال اولین سالی بود که تو این روز هدیه ی تولد می گرفتم.
هیچ وقت امروز رو فراموش نمی کنم به خاطر همه ی لحظه های خوبش.
باران آمد باروتها نم برداشت.
ـ ابراهیم گلستان
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم