با نگاه من مست عرفان شرق شو
نور شو نار شو بی نیاز از همه خلق شو
خاک شو پاک شو عاری از زرق و برق شو
باد شو فرهاد شو در وادی من غرق شو
نوشته های زیر هیچ گونه مخاطب حقیقی و حقوقی ندارد!
با نگاه من مست عرفان شرق شو
نور شو نار شو بی نیاز از همه خلق شو
خاک شو پاک شو عاری از زرق و برق شو
باد شو فرهاد شو در وادی من غرق شو
به سادگی گریه می کنم
من
انسانم.
نه از تجاوز یک دختر بچه به دو مرد همسایه
نه از یخ شدن آب های قطبی
و نه از "مناسب و نا مناسب " شدن رنگ ها!
این قرن
قرن اتم ،جنگ ،رسانه
نه
که قرن بی تفاوتیست
و من چه خوشبختم
که در این قرن بی تفاوتی
زیر آفتاب خجول پاییزی شیدا تر می شوم
برای خرس های قطبی شعر می سازم
و به یاد یک همکلاسی رفته ، حلوا می پزم.
ما همون آدماییم
اما همه چی به اندازه ی یک دنیا فرق کرده...
مثکه باید باور کنم "زمان" زورش از همه چی بیشتره...
ما پر از گسستنیم
از نگاه بابا
و سلام مادر
خنده ی یواشکی
گوش های پشت در
ما پر از گسستنیم
از تمام کودکی
یخمک و
عشق های الکی
عید های همدان
پله های رو به بام
بادبادک. رنگی
خنده های نا تمام
ما پر از گسستنیم
از همین شهر شلوغ
کوچه های دود و بوق
از هوای دلگشا
چای داغ بوفه و
روزهای خوب و شاد
بردهای انجمن
حرف یک بسیجیو
رنگ سبز تو و من
.
.
.
ما پر از گسستنیم
حتی از شما دوست عزیز!
من به دلهره معتادم
که به درگاه عشق تو افتادم.
این کبوتر چاهی ناچار به کوچ می شود گاهی
شادی به حضور نام تو محتاج است
شیر هم اسیر پنجه ی قوچ می شود گاهی
حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت؟؟